![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
من هر وقت استند آپ های مهران غفوریان را در تلویزیون تماشا می کنم بی اختیار بیاد یار قدیمی آقای محمود (جهانبخش)پارسا می افتم.
دوره دبیرستان در اواخر دهه 50 با آقا محمود همکلاسی و دوست صمیمی و در کنار هم در یک میز نشسته بودیم. دوستی بسیار مودب،با مرام و معرفت و صمیمی. در دورهمی های خصوصی و دوستانه با تبحری خاص و هنرمندانه حرکات و دیالوگ های سینمایی را به نمایش می گذاشت که نشان دهنده هنرو استعدادفوق العاده اش در این عرصه بود. تلاش ها وتمریناتی هم برای ساخت یک فیلم کوتاه کرد اما به واسطه نبود امکانات،پشتیبان و راهنما راه به جایی نبرد. نگارش خواندنی خاطراتش در کانال تلگرامی بیدار شهر من را برانگیخت تا یادی کنم از این دوست با وفای قدیمی. گمانم بر این است که اگر در آن زمان زمینه های مساعدی در منطقه ما فراهم بود و استادی توانا،استعداد های بالقوه ایشان را شناسایی وهدایت می کرد قریب به یقین ازهنرمندانی بود که حرف ها برای گفتن داشت و حداقل در سطح منطقه مطرح بود. ایشان در زمینه های هنری خطاطی وکاریکاتور ،نویسندگی و در نهایت هنرهای نمایشی بخصوص سینما می توانست از سرآمد های روزگار باشد. ولی افسوس...
برچسبها: یار, دوستان قدیمی, دهه 50, دبیرستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
قسمت دوم
در ایتالیا خانواده ی شاه همراه مختار در هتلی مستقر می شوند و تا مدتها زندگی نسبتا راحتی داشته اند تا اینکه حیدرخان عمو اوغلی که از سران نظامی مشروطه خواهان بوده از ایران مامور شده که به ایتالیا برود و محمدعلیشاه را به قتل برساند . حیدرخان محل زندگی شاه فراری را پیداکرده و درحالی که کلتی در دست داشته ناگهان بالای سر شاه واطرافیانش ظاهر میشود که مختارالدوله هم یکی از آنها بوده و با صدای بلند فریاد میزند که وصیتتان را بکنید. در کتاب زندگینامه ی محمدعلیشاه نوشته ی احمد پناهی سمنانی آمده است که ترس و وحشت سراپای آنها را فرا میگیرد و مختار نامی که از اهالی کاشان بوده ناگهان تمام بدنش از ترس به رعشه میافتد و سرانجام یکی از همراهان شاه پیشنهاد رشوه ای گزاف را به حیدر خان میدهد و حیدرخان از انجام ماموریتش سر باز میزند و به ایران برمیگردد و سیر حوادث طوری سریع به پیش میرفته که دیگر کسی بازخواست جدی از ماموریت حیدرخان نمیکند. [از اینجا دیگر من از سرنوشت حیدرخان اطلاعی ندارم اگر از دوستان کسی چیزی در این باره میداند بگوید.] امروزه نوه های مختار تعدادی در تهران با نام فامیلی مختار معصوم زندگی میکنند اگر کسی را در تهران با این فامیلی دیدید بدانید که از نوه های مختارالدوله هستند ولی بیشتر آنها در خارج زندگی میکنند چند سال قبل از انقلاب عمویم حاجی آقا جواد تصمیم میگیرد ردی از پسران مختار را در تهران پیدا کند و با آنها آشنایی پیدا کند و بعد از پرس وجوی فراوان خانه ی یکی از پسران مختار را در نزدیکی میدان بهارستان پیدا میکند و درب خانه را میزند وقتی پسر مختارالدوله به درب خانه میاید عمویم خود را معرفی میکند و به او میگوید که ما نبیره عمو هستیم ولی پسر مختار که گفتم مختار معصوم نام داشته گویا تمایلی به این دیدار نداشته است. بعدها که عمویم موضوع را برای ما تعریف میکرد میگفت که اینها در پول زیاد غرق شده اند وهمه چیز رادر پول میبینند وبدینوسیله ارتباط میرزا معصومیها با ما برای همیشه قطع میگردد درحالی که قبلش هم هیچ ارتباطی با هیچکدام نداشته ایم. واقعا چقدر خوب است کسی که از شدت فقر به پول رسید خود را گم نکند وقتی زندگینامه ی مختار معصومیها را خواندم یاد یکی از سرمایه داران بزرگ زمان شاه افتادم که ثابت پاسال نام داشت و سرمایه ی او میگفتند از محمد رضا پهلوی هم زیادتر است ولی این شخص در جوانی فقط یک لُنگ داشته و در سرپیچ شمرون ماشین شویی میکرده و موقع چراغ قرمز شیشه ی ماشینها را تمیز میکرده وپولی را از راننده ها میگرفته ولی وقتی به این ثروت عظیم رسید خود را گم نکرد و همیشه در دفتر کارش لنگ ماشین شویی بالای سرش آویزان بود و با افتخار میگفت که من ماشین میشستم و دو ریال میگرفتم و تا زنده هم بود به این کارش افتخار میکرده . امیدوارم که توانسته باشم گوشه ای از زندگی این مرد یعنی مختارالدوله را برای خوانندگان عزیز بیان کرده باشم دوستان اگر مطلب جدید ویا احیانا اشتباهاتی در این متن دیدند حتما تذکر دهند که مایه شادمانی من خواهد شد.
به قلم فرهنگی فرهیخته جناب سید امیرآقا بنی طبا بیدگلی و برگرفته از کانال تلگرامی بیدارشهر
برچسبها: ثابت پاسال, پهلوی, احمدپناهی سمنانی, حیدرعمواوغلی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
قسمت اول سال ۱۲۸۰ شمسی کسادی و قحطی و مصیبتهای زیادی برای مردم در سراسر ایران به وجود آمده بود . شاه ایران در آن دوره مظفرالدین شاه قاجار نام داشت که به علت طولانی شدن دوران سلطنت پدرش ناصرالدین شاه (۵۰ سال ) در سن بالایی شاه شد و بسیار پیر و فرتوت و ناتوان شده بود به همین خاطر وضع مردم ایران بسیار خراب شده بود چون شاه هیچ برنامه ای برای رفاه مردم نداشت در این اوضاع و احوال شاه به حاکمان شهرهای مختلف ایران نامه نگاری میکند که اگر در شهر شما آدم باسواد و خوش خطی را پیدا کردید به تهران بیاورید و مژدگانی بگیرید . حاکم کاشان در جستجوهایش به شخصی در بیدگل برمیخورد که مختار نام داشته . که این مختار پسر عموی پدر بزرگ من به نام حاجی آقاشهاب بوده وچون پدر بزرگ مختار و آقاشهاب معصوم نام داشته به مختار معصوم هم معروف بوده . مختار شغل جولاهی( پارچه بافی قدیم) داشته وآنهم یک دستگاه که کفاف مخارج اورا نمیداده وتقریبا خودش واهل وعیالش شبها را با شکم گرسنه سر به بالین میگذاشتند. مظفرالدین شاه دنبال شخص خوش خطی میگشته که اورا منشی خود کند و اینجاست که بخت و شانس درب منزل مختار را به صدا در می آورد. در کوچه ی بن بستی در پشت حسینیه ی درب مختص آباد که راهی هم به خانه قدیمی بنی طبا دارد. یک روز در میانه های روز دو اسب سوار از کاشان سراغ به سراغ دنبال خانه ی مختار میگردند ودر نهایت وقتی آنجا را پیدا میکنند درب خانه را زده ومختار با بی حوصلگی داد میزند که چه خبره و دشوارش بوده که از پشت دستگاه بافندگیش جدا شود و فقط داد میزده که کیستی وچکار داری ؟ ولی وقتی در زدن طولانی میشود به ناچار درب خانه را باز میکند و با صحنه ی تعجب آمیز دو مامور با لباس فرم و اسبهایشان روبرو میشود و درجا خشکش زده و مات و مبهوت به آنها میگوید که با چه کسی کار دارید ؟ وآنها میگویند برو و به مختار بگو بیاید دم در . مختار میگوید خودم هستم. ماموران که لباس مندرس اورا می بینند ابتدا باور نکرده ولی با چند سوال وجواب در باره ی سواد وخطش متوجه میشوند که این همان مختار است . به مختار میگویند بیا سوار اسب شو تا به نزد حاکم کاشان برویم. مختار خیلی میترسد ومیگوید که من چه کرده ام وشما اشتباه آمده اید. ولی آنها تقریبا با تشر و جبر و زور او را به کاشان میبرند. حاکم کاشان قلم دوات و کاغذی را جلو او میگذارد و متنی را به او میگوید که بنویسد. وقتی حاکم دستخط مختار را میبیند یقین پیدا میکند که در هیچ کجای ایران چنین خطی پیدا نخواهد شد خطی بسیار زیبا که فکر میکنم نمونه هایی در موزه ها باشد. فورا اورا حمام کرده و لباسی در شان او به او میپوشانند و سریع اورا به تهران میبرند و به دستور حاکم کاشان اهل و عیال او را هم به تهران میبرند . مظفرالدین شاه که تا قبل از این نمونه های زیادی از دستخطهای خوشنویسان را از گوشه وکنار ایران دیده بود وقتی خط مختار را میبیند بسیار خوشش آمده و اورا منشی مخصوص خود میکند ولقب مختار الدوله را برای او انتخاب میکند مظفرالدین شاه در سفر خارج از کشور خود هم اورا برده بود. کار و بار مختار از این تاریخ به بعد گرفت و زندگی و تفکرات او دگرگون شد واملاک زیادی را در گوشه وکنار به دست آورد. بخصوص در آذربایجان صاحب املاک زیادی شد وآنطور که گفته شده در آنجا ظلم و ستم فراوانی را هم روا داشته بود. سرانجام مظفرالدین شاه ده روز بعد از امضای فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۵ فوت کرد و پسرش محمد علی میرزا با نام محمد علیشاه به پادشاهی رسید لازم به تذکر است که مختار دست خالی به تهران رفت واز ملک واثاثیه ودستگاه جولاهی او اطلاعی در دست نیست و هرگز هم کسی سراغ انها نیامده چون احتیاجی به این مختصر مال ومنال نداشته است. منشی گری مختارالدوله در زمان محمدعلیشاه هم ادامه پیداکرد و اتفاقا روابط بسیار خوبی هم باهم داشتند و در همه جا این مختار همه کاره ی محمدعلیشاه بود تا اینکه ماجرای به توپ بسته شدن مجلس به دستور شاه و انحلال مشروطیت به وقوع پیوست و آنهایی که به ظاهر انقلابی نامیده میشدند مانند محمد ولیخان تنکابنی و اسعد بختیاری از جنوب و شمال به تهران حمله کرده و محمدعلیشاه را از سلطنت خلع کرده واو را با جمیع خانواده اش به روسیه تبعید کردند جایی که محمدعلیشاه بسیار از سیاستهای آنجا طرفداری میکرده . بندر ادسا در کنار دریای سیاه که امروزه جزو کشور اکراین است محل زندگی جدید او میشود و قرار میشود که سالی پانصدهزار تومان برای اوبفرستند که پول بسیار زیادی بوده است و شخصیت موردبحث ما هم یعنی مختار همراه او بوده بعد از مدتی محمد علیشاه با خرج کردن پول زیاد نیرویی را در آنجا جمع آوری میکند وبرای به دست آوردن تاج و تخت شاهی به ایران حمله میکند که شکست خورده واین بار به ایتالیا میرود وفاتحان تهران مستمری شاه را هم قطع میکنند. به قلم فرهنگی فرهیخته جناب سید امیرآقا بنی طبا بیدگلی و برگرفته از کانال تلگرامی بیدارشهر
برچسبها: بنی طبا, مختارمعصوم, مختارالدوله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
ایستاده از راست: خان باباخان صاحب جمع -میرزا ابوتراب خان طباطبایی و ابوالفتح خان نیکجو مترجم السلطنه نشسته از راست :سلطان مجید میرزا- محمد علیشاه و سلطان محمود میرزا و دخترش خدیجه خانم معروف به پرنسس همسر فتح الله میرزا شعاع السلطنه
برچسبها: محمد علی شاه, بنان الممالک, بنان السلطنه, مختارالدوله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
این پست را چند سال پیش هم گذاشته بودم که بعلت اشکالات بلاگفا حذف شده بود.
یخچال قدیمی و خشت و گلی محله مختص آباد از جمله آثار تاریخی این محله محسوب می شودکه هنوز آثاری هر چند مخروبه از آن برجای مانده است. 1284خورشیدی احداث گردیده تقریباً 12سال پس از تالیف کتاب چراغان در بیدگل. ازشهادت میرزا تقی خان امیرکبیر در کاشان. مطالعه و اطلاع نیافتم. محمدعلی شاه قاجار و خیلی هم مورد وثوق و ملاطفت این خاندان بوده است. ملقب شد و پس از تبعید شاه، همراه او به اروپا رفت و پس از مرگ شاه به ایران بازگشت و درسال 1311در سن 82سالگی در تهران درگذشت. بزرگان بیدگل داشته آمادگی خود را برای احداث بنایی که جنبه عام المنفعه داشته باشد اعلام می کند و خود ایشان پیشنهاد ساختن کاروانسرایی را می دهد ولی مردم با توجه به گرمای طاقت فرساو گاهاً بالای 50درجه کویر برحسب نیاز پیشنهاد ساخت یخچالی را می دهند که مورد قبول ایشان واقع و مرحوم ملا محمود خادم را بعنوان نماینده خود جهت احداث بنا تاپایان کار انتخاب می نمایند. ومحمدعلی بیدگلی را جهت خشت مالی و احداث این بنا بکار می گمارد. ساخته شده و دیواره های آن در قسمت تحتانی به عرض 24خشت و در قسمت های بالای بناعرض خشت ها به 9 عددرسیده است و کف این یخچال تقریبا 3متر از سطح زمین پایین تر است. کردندودیواره آن را با گل و آهک اندود کرده و هر از گاهی به اندازه حدوداً 10سانتیمتر از آب قنات مسعودآباد را داخل این شیارها می ریختند تا منجمدشود.وقتی ضخامت این یخ ها تقریبا به یک مترمیرسیده آنها را شکسته و به داخل یخچال که از قبل کف آنرا با سفال پوشانده بودند انتقال می دادند.ناگفته نماند که دو چاه کوچک در این یخچال حفاری شده بودتا آب های اضافی که براثر آب شدن یخ ها در فصول گرم به داخل آن سرازیر گردد. و درب شمالی جهت خروج یخ جهت استفاده بوده است.درب شمالی این یخچال همچنان باز ودر حال حاضرمتصل به منزل حاج آقا محمد فعولی می باشد. میرزا ابوتراب ان طباطبایی ، زمانی که ۴۳سال ازعمر ابوتراب خان سپری شده. میرزاابوتراب خان طباطبایی را اینگونه معرفی می نمایند: شرف منصب منشی باشی گری حضرت اقدس اشرف والا آقای اعتضادالسلطنه روحی فدا سرافرازهستند.
برچسبها: آثار باستانی, یخچال قدیمی, ابوتراب, طباطبایی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت توسط ایمانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| برچسبها |
|
عکس (26) جملات زیبا (16) عکس های زیبا (16) عکس های محرم (10) عکس های تاریخی (10) عکس قدیمی (10) عبارت کوتاه (9) شعر (6) بیدگل (5) آران و بیدگل (4) عکس های قدیمی (4) عکس قذیمی (4) استان اصفهان (3) همشهری (3) کاشان (3) تاریخی (2) خاطرات گذشته (2) وبلاگ نویسی (2) اصفهان (2) خاطرات (2) |